تبليغاتX
مــــــن مـــــــــرد تــــــــنهای شـبم

مــــــن مـــــــــرد تــــــــنهای شـبم

پـــــــدر عشــــق بـســـوزد کــــه چـنیـن خـوارم کرد یـلــی آزاد بـــودم که گرفتـارم کرد

عــــــــــکس

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:28  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

هنـــــــــــوزم در پـــــــــــــی اونـــــــــــــــــم........

هنوزم در پي اونم

كه ميشه عاشقش باشم

مث درياي من باشه

منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم

كه عمري مرحمم باشه

شريك خنده و شادي

رفيق ماتمم باشه

هنوزم در پي اونم

كه عشقش سادگي باشه

نگاهاي پر از مهرش

پناه خستگي باشه

ميگن جوينده يابندس

ولي پاهاي من خستس

منم تا با همين پاها ميرم

تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم

كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش

كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم

نكن گريه منم اينجام

بزار دستاتو تو دستام

تو احساس منو ميخواي

منم اي واي تو رو ميخوام

خدايا عشق من پاكه

درسته عشقي از خاكه

منم اون عاشق خاكي

كه از عشق تو دل چاكه

قسمت میدم پشت سرمن

من مسافر گریه نکن

گریه نکن

بیشتر از جونم من دوستت دارم

این دم آخر گریه نکن

گریه نکن

میبرم با خود من کوله بار خاطره ها رو

گریه نکن

میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو

گریه نکن

بر میگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه

گریه نکن

بر میگردم که بخونم در وصف تو باز ترانه

گریه نکن

توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه

گریه نکن

خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه

گریه نکن

قسمت میدم پشت سرمن

من مسافر گریه نکن

گریه نکن

میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو

گریه نکن

بر میگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه

گریه نکن





 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 20:30  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

گــــــــــفتـــــــــــــگو

به تو مي‌گم كه نشو ديوونه اي دل

به تو مي‌گم كه نگيـر بهونه اي دل

من ديگه بچه نمي‌شم آه

ديگه بازيـچه نمي‌شم

من ديگه بچه نمي‌شم آه

ديگه بازيـچه نمي‌شم

به تو مي‌گم عاشقي ثمـــر نداره

واسه تو جز غم و دردسر نداره

من ديگه بچه نمي‌شم آه

ديگه بازيـچه نمي‌شم

من ديگه بچه نمي‌شم آه

ديگه بازيـچه نمي‌شم

عقلم رو زير پا گذاشتي رفتي

تو من رو مبتلا گذاشتي رفتي

به غم زمونه اي دل

من رو جا گذاشتي رفتي

به خدا من رو رسوا كردي اي دل

همه‌جا مشتم رو وا كردي اي دل

فتنه بر پا كردي اي دل

من رو رسوا كردي اي دل

مي‌دونم تو ديگه عاقل نمي‌شي

تو ديگه براي من دل نمي‌شي

مي‌دونم تو ديگه عاقل نمي‌شي

تو ديگه براي من دل نمي‌شي

من ديگه بچه نمي‌شم آه

ديگه بازيـچه نمي‌شم

به تو مي‌گم كه نشو ديوونه اي دل

به تو مي‌گم كه نگيـر بهونه اي دل

من ديگه بچه نمي‌شم آه

در به در هميشگي

كولي صد ساله منم

خاك تمام جاده هاست

جامه ی كهنه تنم

هزار راه رفته ام

هزار زخم خورده ام

تا تو مرا زنده كني

هزار بار مرده ام

شب از سرم گذشته بود

در شب من شعله زدي

براي تطهير تنم

صاعقه وار آمده اي

قلندرم قلندرم

گمشده ی در به درم

فرو تر از خاك زمين

از آسمان فراترم

قلندرانه سوختم

لب از گلايه دوختم

برهنگي خريدمو

خر قه ی تن فروختم

هوا شدي نفس شدم

تيشه زدي ريشه شدم

آب شدي عطش شدم

سنگ زدي شيشه شدم

قلندرم قلندرم

گم شده ی در به درم

فروتر از خاک زمین

از آسمان فراترم

تهی زقهر و کین شدم

برهنه چون زمین شدم

مرا تو خواستي اينچنين

ببين كه اينچنين شدم

سپرده ام تن به زمين

خون به رگ زمان شدم

سایه صفت در پی تو

راهی لامکان شدم

هیچ شدم تا که شوم

سایه ی تو وقت سفر

مرا به خویشتن بخوان

به باغ آیینه ببر

قلندرم قلندرم ...


































+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 21:38  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

به دنبال محبت بودی ای یار

دلت با بی وفایی شد گرفتار

تورو من هرچه آزردم

به روزت هرچی آوردم

تو باز عاشقتر از پیشی

داری عاشقترم میشی

تو کارت مهربونی بود

تو عشقت آسمونی بود

من که همه فکر و حواسم تویی

اونی که یه عمریه میخواستم تویی

تویی که نه فکرت نه حواست منم

خستگی عشق تو مونده توی جون و تنم

من که همه دار و ندارم تویی

اونی که میخوام تنها نذارم تویی

تویی که نداشتی و نداری منو

تنها گذاشتی و بازم تنها میذاری منو

بی تو این زندگی پوچ چه سوت

سینه با یاد تو بود و دل به امید تو بود

چشم سیاه تو و افکار من

ریخته در زلف شب تار من

عشق که از دولتی اسم توست

وا شده در این دل ته دار من

من که همه فکر و حواسم تویی

اونی که یه عمریه میخواستم تویی

تویی که نه فکرت نه حواست منم

خستگی عشق تو مونده توی جون و تنم

منم که خوب میفهممت

غصم میگیره از غمت

منم که خنده رو لبام

میشینه تا میبینمت

دوست دارم روز و شب

گفتم نکردی باورم

یک بار حتی بی وقار

نشنیدم از تو آخرم

من که همه فکر و حواسم تویی

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم

دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم

موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا

کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

اون از غصه توست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم

حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم

میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم

هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو

اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم

انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه



 









 













 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 20:34  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

من قصر آرامشم را در پشت دیوار بلند شب ساخته ام

من درون خیمهء زیبای شب بر بال رنگین خیال پرواز میکنم

میرسم به دری سبز گشوده به باغی تازه تر از صبح بهار

من قصر آرامشم را در پشت دیوار بلند شب ساخته ام

آه آه آه آه

بر پلک بسته چشمانم گلاب پاش صبح گلاب سفید روز

را میپاشد

و بال رنگین پرندهء خیالم را در کورهء داغش میسوزاند

و مرا از خواب سبز آرامش به صبحی بی حوصله و دلتنگ

میکشاند

غریبم تو دیارم غرقم تو روزگارم بیخبرم ز یارم

قامت خسته دارم قلب شکسته دارم

فضای نا آرام و لغزندهء روز با من غریبه است و من تنها

میمانم

چشمان پر از پرسش بی پاسخ روز با من غریبه است و

من تنها میمانم

کاسهء لبریز از رقابت روز نبرد دستی با دستی دیگر

برای یک سکهء بیشتر یا کمتر با من غریبه است و من تنها میمانم

غریبم تو دیارم غرقم تو روزگارم بیخبرم ز یارم

قامت خسته دارم قلب شکسته دارم

و به عشق شب لحظه های بی حوصلگی را اندازه میگیرم

تا شب چادر زیبای سکوت را بر سر دشت بکشاند

و عادت مهربان آرامش را به خانه ام بیاورد








+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 21:50  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

زنــــــــــــــــــــــدگـــــــــــــــــــــــی

زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است

یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است

توی روزای گرفتاری و تنگدستی من

زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان

میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است

اما به اندازهء خویش

زندگی تابلوئی ست نیمهء راه

که ز سر منزل مقصود خبر میارد

کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است

زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد

دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد

زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست






 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 21:33  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

دوراهـــــــــــــــــــی

هنوز هم چشم تو براي من جام شراب

هنوز هم هستي من قصه ي رنج و عذاب

همه شب تا سحر جا در دل ميخونه دارم

پريشون قصه اي رو با دل ديوونه دارم

سر دوراهي ميشينم خودمو تنها ميبينم

دونه دونه اشکاي حسرت که از ديده ميره ميشمرم

همه دل ميبره هر لحظه تا مرز جنونم

ميرم جائي که شايد گم بشه نام و نشونم

سر دوراهي ميشينم خودمو تنها ميبينم

دونه دونه اشکاي حسرت که از ديده ميره ميشمرم

يه روزي اومدم دنبال تو منزل به منزل

يه روز افتاده بودم در به در دنبال اين دل

چه سودي بردم از عشق تو اي ناخونده مهمون

جز آنکه تا ابد هم باشم از کرده پشيمون

نميتونم که دل بردارم از چشم سياهت

ندارم طاقت موندن چنان خواري به راهت

سر دوراهي ميشينم خودمو تنها ميبينم


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 21:12  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

هــــــــــــــــــــمدم

دست تو ياس نوازش

در سحرگاه بهاري

اي همه آرامش از تو

در سر انگشتت چه داري

در كتاب قصه ي من

معني هر دل سپردن

خود شكستن بود و مردن

در غم خود سوگواري

اي همدم اي مرهم

اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرهم

بي تو چه مي نوشتم

من چه بودم نقش باطل

قايقي گم كرده ساحل

باهزاران زخم بر دل

از عزيزان يادگاري

بي نياز از هر نيازي

بي خبر از حيله سازي

باگناه پاكبازي

باختم در هر قماري

اي همدم اي مرهم

اي خط سرنوشتم

بي تو چه مي نوشتم

من چه بودم شعله ي درد

قصه ي خاكستر سرد

زخمي دنياي نامرد

قصه ي چشم انتظاري

با من ويرانه از درد

دست تو اما چه ها كرد

اي كه با معناي ديگر

عشق را آموزگاري

اي همدم اي مرهم






+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:40  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

قــــــــــــــــــــــرمــــــــــزی لــــــــــب هــــــــــــای....

روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی میبینم

شبا بیاد تو همش خوابای رنگی میبینم

چشم تو رنگ عسل

توی چشم تو نگاه

مثل شاه بیت غزل

لب تو غنچه نیمه باز باغ

تن تو آتیش سوزنده داغ

قد تو مث سپیدار بلند

دل تو نرم تر از صبح پرند

نرم تر از صبح پرند

قرمزی لبای تو تو هیچ مداد رنگی نیست

خودت تو آینه ها ببین رنگ که به این قشنگی نیست

شاخه گل حیاط ما به آب و رنگش مینازه

اما تو که خونه باشی هی پیش تو رنگ میبازه

روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی میبینم


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:22  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  | 

نـــــــــــــــــــــامــــــــــــــه

به تو از تو می نويسم

به تو ای هميشه در ياد

ای هميشه از تو زنده

لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت

سايه سار قفسم بود

زير رگبار مصيبت

بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاييز

برگ و باغم گريه می کرد

قاصد چشم تو آمد

مژده ی روييدن آورد

به تو نامه می نويسم

ای عزيز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو

گم شد و به قصه پيوست

ای هميشگی ترين عشق

در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو







 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:13  توسط مـــــحــــمد عــــلـی تــــــیرگــــان  |